تبليغاتX
آنچه وسط دندانهای یک مورچه اتفاق می افتد - پدربزرگ...
میخواهم از درختان بالا بروم ٬ میوه هاشان را همانجا بالای درخت بخورم و تا شب بالای درخت بمانم.

سخت است کشیدن تصویر آرزوها ٬ صداها ٬ تپش قلبها ٬ بغض ها و اشتیاق ها....

و از آن سخت تر آغشته کردن این تصاویر با کلمات است.

حیاطی که پدربزرگ میشوید و گلهایی که در باغچه آب میدهد و من ٬ هر سه مان دلمان برای پدر بزرگ تنگ شده و دوست داریم بغلمان کند و من دوست دارم جعبه ی مدادرنگی هایم را به او نشان بدهم و از او یک پرگار خوب قرض بگیرم و دلم میخواهد برایش گل بخرم تا از مادر بزرگ که دم به دم قربان صدقه ام میرود٬ و مرا ناز و نوازش میکند و میبوسد و دست به موهایم میکشد٬ حسودی اش نشود....

دلمان برای پدر بزرگ خیلی تنگ شده.... 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 3:58 قبل از ظهر  توسط مورچه  |