تبليغاتX
آنچه وسط دندانهای یک مورچه اتفاق می افتد
وقت سحر وااااااااااااااااااای وقت سحر...

وقت سحر دم پنجره ی اتاقم آرزوهایم را می اندازم دور...

بعضی ها را میفروشم........................ ارزان!!!

وقت سحر .....فراموشی به سراغم می آید.....

همه چیز  را از یاد میبرم....

من دیگر دلم باران نمیخواهد....دلم برف میخواهد.........

برف........و یک ذره آفتاب.........

آفتابی که همه اش را آب کند........

آفتابی که خنک باشد......

یک روز آفتابی که مارمولکها  همه شان یا بمیرند یا در سوراخ هاشان قایم شوند

............................

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1385ساعت 2:41 قبل از ظهر  توسط مورچه  |