تبليغاتX
آنچه وسط دندانهای یک مورچه اتفاق می افتد
بوووووووووووووووووووووووووووووق

تمام دوستانم بوق میزنند......

از تمام کسانی که بوق میزنند بی زارم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1384ساعت 1:37 قبل از ظهر  توسط مورچه  | 

پایین کنار پاهایت مینشینم.....و به پاهایت نگاه میکنم......

به جای اینکه به رفتنت گریه ام بگیرد....به درازی پاهایت خنده ام میگیرد.....

(مورچه!)

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم آبان 1384ساعت 3:47 قبل از ظهر  توسط مورچه  | 

وحشت یعنی الان...........

یعنی گناه......

خدایا بزرگترین گناه من ترس است............

مرا ببخش که میترسم!!!!

امروز به رضا هم گفتم...کاش حد اقل میتونستم حرف بزنم....

خدایا..............گناهم رو ببخش.........................

ترس آن نیست که میبینند................تنها تو میفهمی.........

 i blow in it.........so it gets blown up..............

i blew it so much........its now so big........so big that it can fly..................and now as it flies..........i realise i blew it.........oh i blew it.....i'm so torn and so lost in me....

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آبان 1384ساعت 1:42 قبل از ظهر  توسط مورچه  |