تبليغاتX
آنچه وسط دندانهای یک مورچه اتفاق می افتد
 

من فکر میکنم واقعا مورچه شدم...

 

روز دوشنبه٬ ۲۲ / ۸ / ۲۰۰۵

ساعت: ۷:۵ صبح تابستانی آرام و واهی

 

automn

دلم برای خیابان ها و اشیا تنگ شده است.........

خیابان هایی که نفس هاشان تند.............دست هاشان کوچک و چشم هاشان خالی ست

فوج ماهی ها................چه در ماهی-فروشی

                                    چه در قعر دریا

                                    و یا در شیشه ای خاک خورده کنار پنجره ام.........

فوج ماهی ها مرا به وحشت می آورند!

 

(مورچه!)

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم مرداد 1384ساعت 8:38 قبل از ظهر  توسط مورچه  | 

"تهی از سرشار٬ جویبار لحظه ها جاریست....."

life in ur feet...

حرفهای زیادی برای گفتن هست.... 

یکی اینکه من حرفای مردها رو نمیفهمم!!!! کلا طرز تفکرشون رو نمیتونم بفهمم!

دیگری اینکه من حرف زدنم نمیاد چون خسته ام و دردم میاد.........

تاریخ : ۱۷ / ۸ / ۲۰۰۵                  

ساعت: ۱۸ : ۴  ظهر

I am naturally sick..

Naturally down and naturally sick

My head is naturally so heavy that I cant carry it around

My stomach is naturally in pain….

I'm naturally bleeding……..

 

  

 

I've lost my mind…draw the curtains………….i'm bleeding

 

میدانم که وقت نمیکنی دلت برای دلم تنگ شود ولی من از دلتنگی تمام وقتها گذشته ام!

(مورچه!)

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام مرداد 1384ساعت 4:56 قبل از ظهر  توسط مورچه  | 

تمام لحظه هایی را که در اتاقم میگذرانم بوی تعقن افکار بی هدف میدهند و انسان طبیعتا به بوی اطراف عادت میکند و دیگر بویی به مشامش نمیرسد........

 (مورچه!)

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مرداد 1384ساعت 7:25 قبل از ظهر  توسط مورچه  | 

زردها بیهوده قرمز نشدند
قرمزی زنگ نیانداخته
بیهوده بر دیوار

صبح  پیدا شده امّا
آسمان پیدا نیست

(نیما یوشیج)

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم مرداد 1384ساعت 2:59 قبل از ظهر  توسط مورچه  | 

امشب هوس چند تا چیز کرده بودم...

اینکه یه جماعت داشته باشم...مثل دلفا.......بیشتر مثل هانی...چون اون همیشه سرش شلوغه!!!

منم وقتی میرفتم سر کار و دانشگاه سرم شلوغ بود....یعنی حالا هم هست...نه ولی مثل اونا بیشتر حال میده....

اینجا خیلی ها رو دارم...ولی یکی نیستیم یعنی حتی یک زبون هم حرف نمیزنیم...

من و مریم و فرزاد و ممد و ممد...فارسی حرف میزنیم ولی دیگه هیچکی....

من و ممد دیگه حرف نمیزنیم یعنی سالی یه بار مسج میدیم یا اون یا من سر بالایی جواب همدیگرو میدیم...دلیلشم اینه که روز تولدش زنگ زد و من بداخلاقی کردم...حق داشت...ناراحت بشه ولی فکر کنم مست بود...

فرزاد هم رفته ایران دختر بازیهاشو بکنه....نه اینکه اینجا کم دختر بازی میکرد.....دیگه حالا رفته اونجا ادامه بده...

راستی من و مریم همسایه شدیم...

مامان مریم مسافرته و مریم همش پیش منه!

هر روز میاد پیشم...ولی همش دورتر میشیم...

یعنی روزی ۱۲ بار تلفنی حرف میزنیم و روزی ۶ ساعت میاد پیشم...اما ۱۰۰ بار دعوامون میشه..من عصبانی میشم و داد میزنم..اونم حرف بد میزنه و خلاصه امروز نزدیک بود همدیگرو بزنیم...

دلم میخواست جای دیگه ای بودیم..بدجور دلم میخواد...

بقیه هم٬ همه عالم خودشونو دارن...جز مریم و سوزان و بعضی وقتا B و بعضی وقتای کم دیگه ٬D

دیگه جواب تلفنای هیچکی رو نمیدم...چون صداشونو دوس ندارم...

کاش میشد........هی سوار مترو میشدم و پیاده میشدم...و باز.........

تهران زیباترین شهر دنیاس....زیباتر از ونیس...

وقتی اینارو میگم مریم دلش آب میشه میره بیلیت میخره که بره ایران....منم یکی دو هفته هوایی میشم...ولی بعد.........اون بلیتشو میبره پس میده...و هردومون به تکرار مکررات بیهوده میخندیم!

 (مورچه!)

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم مرداد 1384ساعت 4:3 قبل از ظهر  توسط مورچه  | 

من عریانم عریانم عریانم

مثل سکوتهای میان کلامهای محبت عریانم!

( فروغ)

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مرداد 1384ساعت 4:2 قبل از ظهر  توسط مورچه  | 

 بچه ام را زیر باران به دنیا میارم...........

(مورچه!)

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم مرداد 1384ساعت 2:42 قبل از ظهر  توسط مورچه  | 

تو....دفتر خاطرات من نیستی...اما به هر حال میتونم باهات حرف بزنم...بدون اینکه از من توقع داشته باشی...و این خوبه!!

خوب ببین.........................

من........دلم اون قصه ی ماهی سیاه کوچولو رو میخواد

ماهی کوچولویی که مامانم وقتی بچه بود دوست داشت ولی نتونست مثلش بشه......

قصه ی همون ماهی که پارسال دیزنی واسش یه کارتون خوشگل درست کرد

این روزها همه جا صحبت از رفتن میشه...

همه میخوان از محدودیتهای جعبه ی کوچیکی که به خاطر کوچک بودن توش قرار میگیریم.....فرار کنن...

میخوان ببینن ماورای اون جعبه چیه.....

 

پارسال کارتون ....nemo................ و امسال کارتون ..............madagascar............ از هردوشون خوشم اومد و کلی خندیدم...ولی حس کردم نویسنده ی قصه از ستراتژی دیگران را با غمهایم میخندانم استفاده کرده و هر دوشون منو یاد ماهی سیاه کوچولو انداختن!

در هر صورت عصای جادویی به طرف من دراز شده و من باید انتخاب کنم...........امیدوارم این دفعه نشکند!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم مرداد 1384ساعت 2:18 بعد از ظهر  توسط مورچه  | 

yeah baby ....

u're unique jus like everyone else!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم مرداد 1384ساعت 12:41 بعد از ظهر  توسط مورچه  |