تبليغاتX
آنچه وسط دندانهای یک مورچه اتفاق می افتد

Fragments and pieces...

The Persian woman was strong in faith, she wasn't chosen but pleased him well
The dogs shall not eat from the table!
Suffer them all, they'll scream out for more, sadomasochistic conviction inflicted
The orgasm, the baptism in iron

A dying play and silence weigh as the desert's set ablaze
He seeks to find a haven to hide, there are no accidents
The blue bus digests us, desintegrate into flesh and pus
The pious men enjoy the game, blessing all the innocents

مورچه!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم خرداد 1384ساعت 0:51 قبل از ظهر  توسط مورچه  | 

فقط قول میدم واست عزا بگیرم..........

حلوا بلد نیستم درست کنم ولی یه کاریش میکنم..........

یه عزای درست حسابی..........

عزای تو.....ایران!!!!

iran1

برای تو......ایران........

...................................................................

ارغوان شاخه ی همخون جدا مانده ی من

آسمان تو چه رنگ است امروز؟

آفتابي ست هوا؟

يا گرفته است هنوز ؟

من در اين گوشه كه از دنيا بيرون است

آفتابي به سرم نيست

از بهاران خبرم نيست

آنچه مي بينم ديوار است

آه اين سخت سياه

آن چنان نزديك است

كه چو بر مي كشم از سينه نفس

نفسم را بر مي گرداند

ره چنان بسته كه پرواز نگه

در همين يك قدمي مي ماند

كورسويي ز چراغي رنجور

قصه پرداز شب ظلماني ست

نفسم مي گيرد

كه هوا هم اينجا زنداني ست

هر چه با من اينجاست

رنگ رخ باخته است

آفتابي هرگز

گوشه ی چشمي هم

بر فراموشي اين دخمه نينداخته است

اندر اين گوشه ی خاموش فراموش شده

كز دم سردش هر شمعي خاموش شده

باد رنگيني در خاطرمن

گريه مي انگيزد

ارغوانم آنجاست

ارغوانم تنهاست

ارغوانم دارد مي گريد

چون دل من كه چنين خون ‌آلود

هر دم از ديده فرو مي ريزد

ارغوان

اين چه راز ي است كه هر بار بهار

با عزاي دل ما مي آيد ؟

كه زمين هر سال از خون پرستوها رنگين است(ه.ا. سايه)

.........

....

مورچه!!!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم خرداد 1384ساعت 4:0 قبل از ظهر  توسط مورچه  | 

به یاد مرثیه ی خورشید

به یاد وارونگی معنای نور.............

مورچه!!!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم خرداد 1384ساعت 11:9 بعد از ظهر  توسط مورچه  | 

 

مارلبورو خوب است! کی گفته بد است؟؟؟

-------------------

آروم در رو بستم........ وقتی همشون از خونه رفتن بیرون هنوز ماسک آرامش رو از رو صورتم بر نداشته بودم.....آروم همه ی در ها رو بستم.....پنجره ها رو هم بستم که همسایه ها چیزی نشنون

یادم باشه وقتی سال دیگه اینو میخونم بدونم که من گریه نکردم!!!

....گریه نکردم....

جیغ زدم..........در رو کوبیدم.....................................................

فقط دلم برای مادرم میسوزه!

لیست شماره تلفن های موبایلم از ۱۲۰ بیشتر بود...........

یه لیست دیگه هم  تو کله ی خرابم..... 

همه اش بی ارزش!!!!!!!

 

u smell like those old fashioned speakers covered with dust, why should i blow the dust off ur surface..........

EVIDENCE!!!!

u're pathetic

 

۲۰

۴۰

۶۲

۶۳

۶۱

۱۸

۱

۹

۰۰۰۰۱۲۲۳

۸۲۲
زندگی پ و
ماد ر م
مار لبو رو
پ و چ

نتیجه ی غیر اخلاقی:  مارلبورو خیلی خوب و مفید است!!!

مورچه!!!

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم خرداد 1384ساعت 10:46 بعد از ظهر  توسط مورچه  | 

" صميمانه ترين نامه ها، آنهائيست كه براي هيچ كس نوشته مي شوند. راست ترين نامه ها همين هايند."
+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم خرداد 1384ساعت 6:39 بعد از ظهر  توسط مورچه  | 

امروز مامان مورچه رو فرستادم بازار واسم چند تا چیز بخره....

بیچاره هیچی نگفت یک عالمه چیز خرید و اومد.....

دلم برای مامان مورچه می سوزه....

آخه من مورچه ی مثبتی نیستم...

مامان مورچه میگه.....تو بهترین و خوشگلترین مورچه ی روی زمین هستی.......

مامان مورچه نگران داداش مورچه است

ولی من خیالشو راحت کردم.....گفتم مامان مورچه نگران چی هستی دقیق بگو...

گفت آخه این روزا خیلی میره بیرون.......

منم خیالشو راحت راحت کردم گفتم نگران نباش ۳ تا دوست دختر جدید داره که مورچه نیستن...

مامان مورچه باورم نکرد اما معمولا مامان مورچه به من بیشتر از همه اعتماد داره و همیشه جوابهای من خیالشو راحت میکنن.......

مثلا وقتی میگه میترسم داداش مورچه امتحاناشو قبول نشه.......وقتی میگه میترسم آخر عاقبتش بی کار باشه و بدبخت بشه.......منم میگم خوب میخوای چیکار کنی؟؟؟درس نمیخونه که نخونه..........یا قبول میشه یا نمیشه.......مهم اینه که داداش مورچه است و ما دوستش داریم........و خدا بزرگه

بعدش مامان مورچه هرچند دلش میخواست من حرفای دیگه ای بزنم...ولی یه لبخند مامان مورچه ای میزنه و میگه آره تو راس میگی........

خلاصه اینکه امروز هم مثل همیشه خیالشو راحت کردم گفتم ببین باورم کن داره دختر بازی میکنه......خودم دیدم با چند تا دختر رفتن بیرون و شب هم شنیدم باهاشون تلفنی حرف زد.....

مامان مورچه با اون چشمای مهربون و نگرانش نگام کرد گفت مطمئنی؟؟؟ گفتم آره.......

گفت دختر بودن ؟ مورچه نبودن؟؟؟

گفتم آره..........

بعدش دوباره نگران شد ولی رفت بازار که وسایلی که خواسته بودم و بخره.....

چقدر نازه این مامان مورچه ی من!!!! 

 

moorcheh

نتیجه ی اخلاقی: ....

 

مورچه!!!

 

قسمت بعدیsisi مورچه

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم خرداد 1384ساعت 2:22 قبل از ظهر  توسط مورچه  | 

دلم برای مردان میسوزد

هیچوقت لذت مادر بودن را نمی فهمند!!!

 

preg

 

نتیجه ی اخلاقی:

مادر شدن بهترین حس دنیاست!!!

 

مورچه!!!

+ نوشته شده در  شنبه هفتم خرداد 1384ساعت 2:17 قبل از ظهر  توسط مورچه  | 

باورم نمیشه دایی رضا راست میگفت!!!

یعنی تا این حد راست میگفت؟؟؟؟؟

خدایا مرسی یک عاااااااااااااالمه..............................باور کن تا همینجا هم کلی خوشحال و راضی ام حتی اگه درست نشه.....

باید باید باید دوست بدارم

 

نتیجه ی اخلاقی:

باید به حرف دایی رضا اعتماد کرد!!! اون همیشه راست میگه...

 

مورچه!!!

+ نوشته شده در  جمعه ششم خرداد 1384ساعت 6:52 قبل از ظهر  توسط مورچه  | 

 

بیرونم نکردی....

خودم دارم میرم!!!! کاش میشد مامانمو با خودم میبردم....

now again, the town's evil mumurs

like agitated skoolz of fish,flee the darkness of my extremeties!!!

look i can leave now but i swear i'm hating u and its outa my hands now!!!!

F*** u for makin life hell.

 

مورچه!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم خرداد 1384ساعت 7:20 بعد از ظهر  توسط مورچه  | 

میدانم٬ سبزه ای را بکنم خواهم مرد!!!!

مورچه!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم خرداد 1384ساعت 2:51 قبل از ظهر  توسط مورچه  | 

وقتي كه اعتماد من از ريسمان سست عدالت آويزان بود

و در تمام شهر

قلب چراغ‌هاي مرا تكه‌تكه مي‌كردند.

وقتي كه چشم‌هاي كودكانه‌ي عشق مرا

با دستمال تيره‌ي قانون مي‌بستند

و از شقيقه‌هاي مضطرب آرزوي من

فواره‌هاي خون به بيرون مي‌پاشيد

وقتي كه زندگي من ديگر

چيزي نبود،

هيچ چيز بجز تيك‌تاك ساعت ديواري

دريافتم، بايد. بايد. بايد.

ديوانه‌وار دوست بدارم  (فروغ)

 

مورچه!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم خرداد 1384ساعت 1:13 قبل از ظهر  توسط مورچه  | 

از بوی سیگارت خوشم می آید

دلم برای سیگار کشیدنت تنگ شده....

تنها کسی هستی که معصومانه سیگار میکشد.........

دلم برای بوی قهوه ای که ته فنجانت میماند تنگ شده است....

وقتی برای حساب کردن قهوه هایی که با هم خوردیم میرفتی سر cashier ته قهوه ات را میخوردم....

مجبور بودم فارسی بنویسم که حرفهایم را نفهمی...

هنوز در راه پله سیگار میکشی؟؟؟؟؟

نمیترسی با من آشنا بشی؟؟؟

 

مورچه!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم خرداد 1384ساعت 1:35 قبل از ظهر  توسط مورچه  | 

 
میخواستم حرفهای قشنگ بزنم که نشد....

(راستی از این آدما که میگن ما واسه خودمون مینویسیم زیاد خوشم نمیاد خوب اگه واسه خودشون مینویسن چرا میان وبلاگ میزنن؟؟؟؟؟ من که واسه خودم نمینویسم....دوست دارم دوستام بخونن!!!)


خاطره ی یک روز تقریبا تابستانی را مینویسم !

موهایم را که دو سه سال بود بیچاره کرده بودم بالاخره یک مدل آدم- وار کوتاه کردم....البته اکثر وقتهایی که موهایم را کوتاه میکردم از قیافه ی خودم راضی بودم...

اما این بار از همیشه بهتر بود... صورتم معصومانه تر شده بود و قیافه ام را دوست داشتم....شبیه دخترهایی شده بودم که نقش دختر ساده ای را بازی میکنند.

من آخر معصوم و ساده نیستم...حد اقل امسال به این نتیجه رسیدم...ولی از سادگی خوشم می آید

خلاصه موهایم را باز کردم...........این حس را تجربه نکرده بودم.....................حس حرکت باد درون موهایم...............حسی تازه....دوست داشتنی......لطیف و پر از زندگی.......................

برای خیلی ها شاید حس تکراری و بی اهمیتی باشد....مثل قدم زدن که ارزشی ندارد ولی تا محروم میشویم از نداشتن این حس ناله میکنیم..............موهایم را باز کردم و یک روز که هیچکس نبود کنار دریا قدم زدم.......

از ساحل به طرف دریا قدم برمیداشتم و از آنچه مرا خفه میکرد دور میشدم....

دریا را دوست داشتم و موهایم را نیز.........پاهایم خیس خیس

از محدودیت بیزارم......میخواهم بندها را ٬ قیدها را بشکنم.............میگویند زندان آن اتاقی نیست که تو را در آن محبوس میکنند........زندان آن جسمی ست که روح را درونش محبوس میکنیم چنانچه ذره ای نفس نکشد.....چنانچه فریادش بمیرد و .........

آنچه میخواهم زیاد است...............خود را میبخشم!!!!!

 

 مورچه!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم خرداد 1384ساعت 1:2 قبل از ظهر  توسط مورچه  | 

اگه بدونی چقدر ازت بدم میاد....

هیچی سخت تر از این نیست که آدم از یکی اینقد بدش بیاد و بازم سعی کنه به روش نیاره...

دلم میخواد دیگه نباشی...دیگه هیچوقت بام حرف نزنی...

با مامانم حرف نزنی....

با داداشم همینطور....

آخه دلم هم واست تنگ نمیشه...

ببین من از تو بدم نمیاد اما تقریبا مطمئنم ازت خوشم نمیاد...........آخه معلوم نیس تو چته....

همش حرفای بد میزنی....

نه دوس داری آهنگ گوش کنی....نه دوس داری بری پارک

نه دوس داری عاشق باشی..

نه دوس داری مردم رو همونجوری که هستن دوس داشته باشی....

نه منو دوس داری نه  هیچ کس دیگرو....

راستی میدونستی اصلا دلم نمیخواس دوسم داشته باشی

حتی وقتی میخوای نشون بدی دوسم داری حالمو بهم میزنی....

خلاصه عین سرطان میمونی.....

همیشه بیشتر میشی...

کشنده هستی....

نا امید کننده هستی...

اگه جلوتو نگیرن...باعث میشی بمیرم!!!!!!

 

مورچه!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم خرداد 1384ساعت 0:38 قبل از ظهر  توسط مورچه  | 

Remember my name

you'll be  screaming it later!

 

مورچه!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم خرداد 1384ساعت 0:34 قبل از ظهر  توسط مورچه  | 

ديگران ديگران ديگران ديگران ديگران ديگران ديگران ديگران ديگران ديگران ديگران

ديگران ديگران ديگران ديگران ديگران ديگران ديگران ديگران ديگران ديگران ديگران

ديگران ديگران ديگران ديگران ديگران ديگران ديگران ديگران ديگران ديگران ديگران

ديگران ديگران ديگران ديگران ديگران ديگران ديگران ديگران ديگران ديگران ديگران

ديگران ديگران ديگران ديگران ديگران ديگران ديگران ديگران ديگران ديگران ديگران

دروغ دروغ دروغ  دروغ  دروغ  دروغ  دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ  دروغ  دروغ  دروغ

دروغ دروغ دروغ  دروغ  دروغ  دروغ  دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ  دروغ  دروغ  دروغ

دروغ دروغ دروغ  دروغ  دروغ  دروغ  دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ  دروغ  دروغ  دروغ

.....شعورتون کمه ديگه....چيزی نميشه گفت.......دخترا مخصوصا.....حرفه ای شدين ديگه!!!!!

درس درس درس درس درس درس درس درس درس درس درس درس درس درس

تایپ تایپ تایپ تایپ تایپ تایپ تایپ تایپ تایپ تایپ تایپ تایپ تایپ تایپ تایپ تایپ

نت نت نت نت نت نت نت نت نت نت نت نت نت نت نت نت نت نت نت نت نت نت

اه اه اه اه  اه اه اه اه اه اه اه اه اه اه اه اه اه اه  اه اه اه اه  اه اه اه اه اه اه  اه اه 

تهران...واااای تهران....بارون وای بارون........

برف وای برف...

زمستون واااااااااااای زمستووون....

تهران برف بارون زمستون...کوچه ی خيس....خيابون...

خيابون...تهران کوچه خيس برف بارون

تهران بارون خيس برف کوچه نهران زمستون دستکش

تهران آدم برفی...کوچه بارون...تهران برف...خيابون آسمون...

 من.....بارون..

من و زمستون...

من و تهران

من و کوچه...

من و خيابون واااای بارون...

پالتوی مشکی....خاطره....برف....................سفيد....

پالتوی سفيد...برف بارون خيابون خيس................ مشکي.....

درس وای امتحان...وقت وای....زمان وی....درس درس درس....

اه اه اه اه...

هدف....هههههه

شناسنامه شماره:‌ (يعنی شماره ی شناسنامه...) : ۶۵۸۳

تاريخ صدور شناسنامه : مهم نيست....

نام : ديوانه ی رسمی.....متولد ۱۶ تير ۱۳۶۳

هستی ام با شماره ی ۶۵۸۳ به ثبت رسيد و ميل دردناک جنايت......درون استخانهايم رسوخ کرد....آرام آرام.......

فاتح شدم.....

خود را به ثبت رساندم

خود را به نامی در يک شناسنامه مزين کردم 

و هستيم به يک شماره مشخص شد

پس زنده باد (هههه = LOL ) زنده باد ۶۵۸۳ صادره بخش ۱۰ ساکن تهران....

پس از ۱۹ سال.....

wow....caos.....dont collapse...u know english u can survive

LOL = ههههه

ديگر خيالم از همه سو راحتست

آغوش مهربان مام وطن

پستانک سوابق پر افتخار تاريخی

لالائی تمدن و فرهنگ...

و جق و جق جقجقه ی قانون

آه ديگر خيالم از همه سو راحتست....

 

     مورچه!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم خرداد 1384ساعت 0:22 قبل از ظهر  توسط مورچه  |