1 روز مانده به آخرین مقاله...
هیجان و شوق نو بودنش درونم بود...
خواستم سبزه بکارم٬ ولی روشم ایراد داشت نتوانستم حتی چند دانه عدس بکارم
خواستم ماهی بخرم٬ ......
خواستم خانه مان را کامل تمیز کنم و بعضی چیزها را جابجا کنم٬ ولی وقتم کافی نبود.
هر سال آرزو میکردم کنارم باشی ولی الآن که اولین بار است که سال نو باهمیم٬ من مشغول درسم بودم و تو کنارم بودی....آرام و صبور کنارم بودی....
درسم تقریبا نزدیک تمام شدن است....بعد از این همه مقاله نوشتن و امتحان دادن بالاخره به خط آخر نزدیکم
دو تا مقاله دارم که نمیدانم چه طور میخواهم رکورد شکنی کنم ولی پس فردا٬ هر دو را باید تحویل بدهم...
خانه مان ولی سرد است...همه اش فکر میکنم خوبم و چیزی مرا اذیت نمیکند ولی واقعیت این است که همه ی کارها روی سرم مانده اند و من نمیدانم از کجا شروع کنم...
از همه بدتر٬ خدا هم با من قهر کرده.....
امروز من دورم...از جایی که باید باشم دورم....






