تبليغاتX
آنچه وسط دندانهای یک مورچه اتفاق می افتد

آنچه وسط دندانهای یک مورچه اتفاق می افتد

1 روز مانده به آخرین مقاله...

سال نو شروع شده...

هیجان و شوق نو بودنش درونم بود...

خواستم سبزه بکارم٬ ولی روشم ایراد داشت نتوانستم حتی چند دانه عدس بکارم

خواستم ماهی بخرم٬ ......

خواستم خانه مان را کامل تمیز کنم و بعضی چیزها را جابجا کنم٬ ولی وقتم کافی نبود.

هر سال آرزو میکردم کنارم باشی ولی الآن که اولین بار است که سال نو باهمیم٬ من مشغول درسم بودم و تو کنارم بودی....آرام و صبور کنارم بودی....

درسم تقریبا نزدیک تمام شدن است....بعد از این همه مقاله نوشتن و امتحان دادن بالاخره به خط آخر نزدیکم

دو تا مقاله دارم که نمیدانم چه طور میخواهم رکورد شکنی کنم ولی پس فردا٬ هر دو را باید تحویل بدهم...

خانه مان ولی سرد است...همه اش فکر میکنم خوبم و چیزی مرا اذیت نمیکند ولی واقعیت این است که همه ی کارها روی سرم مانده اند و من نمیدانم از کجا شروع کنم...

از همه بدتر٬ خدا هم با من قهر کرده.....

امروز من دورم...از جایی که باید باشم دورم....

 

 

+ نوشته شده در  Sat 28 Mar 2009ساعت 10 PM  توسط مورچه  | 

مورچه هایی که دیگران را محکوم میکنند...

نویسنده: دکتر شریعتی

"کلاس پنجم که بودم پسر درشت هیکلی در ته کلاس ما می نشست که برای من مظهر تمام چیزهای چندش آور بود ،آن هم به سه دلیل ؛اول آنکه کچل بود، دوم اینکه سیگار می کشید و سوم - که از همه تهوع آورتر بود- اینکه در آن سن و سال، زن داشت!

...چند سالی گذشت یک روز که با همسرم از خیابان می گذشتیم ،آن پسر قوی هیکل ته کلاس را دیدم در حالیکه زن داشتم ،سیگار می کشیدم و کچل شده بودم و تازه فهمیدم که خیلی اوقات آدم از آن دسته چیزهای بد دیگران ابراز انزجار می کند که در خودش وجود دارد."

 

+ نوشته شده در  Mon 2 Feb 2009ساعت 4 PM  توسط مورچه  | 

im high

 

i might be high with the red-bull i drank ...i feel soooooooo over the sky

mayb i'm jus high over exams...

my suicide drawing

 

+ نوشته شده در  Wed 26 Nov 2008ساعت 3 AM  توسط مورچه  | 

خوشحالم.

سرم درد میکند. از آن دردهایی که تمام قدرتم را زیر صفر میبرد.

امروز نوشته ای را که ارزش ۷۰ ٪  نمره ی کل ترم بود نتوانستم کامل کنم و نمیدانم چه اتفاقی می افتد.

ولی خوشحالم...............آرام نیستم ولی خوشحالم.

از اینکه دیشب گفتی "دیگر دوری بس است و حتما همین ماه آینده همه چیز را ول میکنم و میام..." خوشحالم.

از این حرفت فقط یک شب میگذرد ولی فکر همه چیز را کرده ام...حتی اینکه اگر تو بیایی٬ دیگر از مارمولک ها نمیترسم.

فکر همه چیز را کرده ام: اینکه کدام اثاث خانه را بفروشیم و به جایش گلدان های چه مدلی بخریم که همیشه خانه مان پر از تازه گی باشد...پر از بوی خدا.

پ.ن.

از اینکه تو ذوقم بزنی و هیجان آمدنت را به انتظاری طولانی تر تبدیل کنی نترس....چون حتی اگر الآن نیایی٬ انتظار ۵ ماه آینده شیرین است و به برنامه های خدا اعتماد کامل دارم.

(مورچه ی خوشحال)

+ نوشته شده در  Mon 17 Nov 2008ساعت 7 PM  توسط مورچه  | 

ابرهای مالزی دیوانه شده اند...

باران دیوانه ای می بارد

به قول دوستم همه چیز را می شوید....

جایی را نمی بینیم٬ فقط به طرف خانه میدویم و بین هر بلوک یک استراحت کوتاه میکنیم

چشمهایمان خیس خیس شده اند ٬قطره های سنگین باران از لباسهایمان چکه چکه به زمین میریزند..

میخندیم و باز میدویم....فاصله ی بین بلوک ها را با قهقه و جیغ و چشمهای حالا نیمه بسته مان به سرعت میگذرانیم...

خیلی چیزها از ذهنم میگذرند: رضا٬ آواز خواندنمان در آریا شهر٬ و قدم زدنمان را نزدیک ورزشگاه شهید کشوری...رویا٬ ...و نمایشگاه کتاب را٬ بچه گیم را که گاهی  کنار درخت گردو٬ گاهی روی شاخه های درخت انجیر و گاهی روی پای مامانم گذراندم....همه ی اینها با یک عالمه تصاویر دیگر ٬ بی آنکه بخواهم در ذهنم مرور میکنم و در باران می دویم....

واقعا که خدا چقدر عاشق تازگی و طراوت است......

کاملا شسته شده ام....

پ.ن.:

۳ تصمیم اساسی گرفته ام.

حالا که هنوز زنده ام٬ تصمیم گرفته ام هر روز برقصم٬ از رقص تانگو شروع میکنم٬ هر روز صبح کمی یوگا یا مدیتیشن ٬ در آینه نگاه کنم و به سر و صورتم برسم که فعلا سه سال است هیچ سهمی نداشته اند و کار سوم اینکه دعا بخوانم....

(مورچه ای که باران زده شده...)

+ نوشته شده در  Sat 15 Nov 2008ساعت 9 PM  توسط مورچه  | 

احساسم شبیه جیغ است

مثل خیلی وقتهای دیگه٬ حسم پر از جیغ است...

باید احساس جیغم را نقاشی کنم تا کمی خالی تر و شاید کمی آرام تر شوم.

----------------------------------------------------

 

من گمان میکردم دوستی همچون سروی سر سبز٬

چارفصلش همه آراستگی ست

من چه می دانستم
هیبت باد زمستانی هست
من چه می دانستم
سبزه می پژمرد از بی آبی
سبزه یخ می زند از سردی دی
من چه می دانستم
دل هر کس دل نیست
قلبها ز آهن و سنگ

و چه رویاهایی
که تبه گشت و گذشت
و چه پیوند صمیمیتها
که به آسانی یک رشته گسست
(حمید مصدق)

+ نوشته شده در  Tue 28 Oct 2008ساعت 10 PM  توسط مورچه  | 

کوه...

وقتی از دنیا و آدماش ناامید شدی٬

برو کوه داد بزن آیا امیدی هست؟

آنوقت جواب میشنوی "هست - هست"

+ نوشته شده در  Wed 22 Oct 2008ساعت 10 PM  توسط مورچه  | 

قد بلندترین...

او قد بلندترین است.

دلم میخواهد بدون هیچ قید و بندی پرواز کنم..

با بالهایی باز..آنقدر باز که همه ی عشق دنیا را در بغل بگیرم و به سوی او پرواز کنم..

او که پدر و مادر است...او که برادر است...

او که نور خورشید است٬

او که گریه های بی وقفه ی روزهای تنهایی ست٬

او که همه ی من است...

او که رنگ سبز همه ی برگهای گلدان هاست...

او که قد بلندترین است...

او که

 خدای خود خود من است...

(مورچه ای که خوابش نمیگیرد)

+ نوشته شده در  Fri 10 Oct 2008ساعت 11 PM  توسط مورچه  | 

آخر ترم است. نگرانم...

درسم داره تموم میشه...کم کم باید از اینجا برم....

مالزی رو دوست دارم. به آرامش اینجا عادت عجیبی کردم.

حتی از خونه ی جدیدی که قراره من و تو با هم بسازیم میترسم

It's been a while since you call me your absolute peace and tranquility...i wonder if i still have that power of bringing peace to ur mind.

امروز٬ از همه چی میترسم...

حتی از پرده هایی که سالهاست منتظرم با هم درست کنیم...

یا مثلا اینکه قرار گذاشته بودیم تو خونمون یه گلدون بزاریم و پنجره ها رو باز کنیم...

از همه ی آرزوهایی که دارن برآورده میشن میترسم...از شدن و نشدنشون میترسم...

فشار درسهای آخر ترم داره مخم رو عین تراکتور له میکنه.

میدونم بالاخره تموم میشه ولی وحشت نرسیدن به قله٬ خسته ام میکنه...

 

 

+ نوشته شده در  Thu 9 Oct 2008ساعت 8 PM  توسط مورچه  | 

اندازه گیری صداقت....

 

کاش یه خط کش واسه اندازه گیری صداقت داشتم.

آخه همش شک میکنم که من به خودم دروغ میگم که مثلا دلم یه درخت گردو میخواد؟ اینکه دلم همش واسه بابابزرگم تنگ میشه؟

 

+ نوشته شده در  Wed 10 Sep 2008ساعت 3 PM  توسط مورچه  | 

 

 

من سبز سبز سبزم.......

آنقدر سبزم که دیگر هیچ اهمیتی ندارد زاویه ی نگاه تو!

 

 

+ نوشته شده در  Sun 7 Sep 2008ساعت 7 PM  توسط مورچه  | 

؟We're on a Ship or a Sheep

 

شب های ملال آور پاییز است
 هنگام غزل های غم انگیز است
 گویی همه غم های جهان امشب
 در زاری این بارش یکریز است

I'm so very mad at u

let me put it into simple language far away from philosophy:

we're not in relationship.......we're just on a ship!

maybe not even on a ship....but rather a sheep.

from where i see it, there's nothing but a plain slate between us.

you write nothing on it, i write nothing.......and here we are in the so called "relationship" where we forget a lot of things.

You blame it on the distance, you blame it on the super powers (now don't tell me you dont, cuz you're living in total dissatisfaction which is believe me a clear sign of blaming God!), you'd even blame it on the weather if it wouldn't sound so funny!

I'm really mad when you take every single strand of our relationship out of my hands. i'm left with absolutely no power to help either of us; not to mention that i was thinking of retiring from the post of "the relationship holder", "hanger", "fixer", "keeper", "fighter", etc... 

i'm so angry of your recent theme of pesimsm, loss of hope & loss of faith that i feel i can't do anything...

i'm really worried about us.

p.s. i didn't tell u all this for firstly becuz you don't seem to care, to listen and eventully not understand, and secondly cuz i know you're going thru a lot, thirdly becuz i'm too proud to tell you all this.

+ نوشته شده در  Sun 7 Sep 2008ساعت 6 PM  توسط مورچه  | 

پدربزرگ...

میخواهم از درختان بالا بروم ٬ میوه هاشان را همانجا بالای درخت بخورم و تا شب بالای درخت بمانم.

سخت است کشیدن تصویر آرزوها ٬ صداها ٬ تپش قلبها ٬ بغض ها و اشتیاق ها....

و از آن سخت تر آغشته کردن این تصاویر با کلمات است.

حیاطی که پدربزرگ میشوید و گلهایی که در باغچه آب میدهد و من ٬ هر سه مان دلمان برای پدر بزرگ تنگ شده و دوست داریم بغلمان کند و من دوست دارم جعبه ی مدادرنگی هایم را به او نشان بدهم و از او یک پرگار خوب قرض بگیرم و دلم میخواهد برایش گل بخرم تا از مادر بزرگ که دم به دم قربان صدقه ام میرود٬ و مرا ناز و نوازش میکند و میبوسد و دست به موهایم میکشد٬ حسودی اش نشود....

دلمان برای پدر بزرگ خیلی تنگ شده.... 

+ نوشته شده در  Tue 18 Sep 2007ساعت 3 AM  توسط مورچه  | 

success definition in maths class

so my maths lecturer asks me:

"how do u describe a successful man......."

i think for a minute.......

my thoughts go deep into reasoning and finding the reasons of reasons so i stop and summarise the whole idea into a shallow sentence....

i say: "u know he's successful if he's achieved his dreams or is on his way to achieving them."

and he says........well.......mmm.......

"a successful man is one that earns more money than his wife's spending"

and then he asks so how do u know a woman is successful.......

so i dont bother thinking abt it........and he continues.........

"a successful woman is the one who can find such a man!"

(mind you he was trying to make a joke at this point)

and i suddenly realise I DONT WANNA BE SUCCESSFUL..........

since i feel a bit depressed due to the root canal done to my tooth and t

 

he pain resulting from it, i guess i better not define success today..........

+ نوشته شده در  Mon 3 Sep 2007ساعت 1 AM  توسط مورچه  | 

من فکر میکنم ما گریه میکنیم برای اینکه شیشه ای بشیم

شیشه ای شدن هم قشنگه و هم مفید

+ نوشته شده در  Wed 23 May 2007ساعت 0 AM  توسط مورچه  | 

...عادت

 

وفتی تو بشی عادت

وقتی من میشم عادت.........

چه فایده که به یاد خاطرات بشینم رومن رولان بخونم

ها؟

(اینارو به خودم میگم تو هم گوش بدی بد نیس!)

+ نوشته شده در  Mon 19 Mar 2007ساعت 6 AM  توسط مورچه  |