تبليغاتX
آنچه وسط دندانهای یک مورچه اتفاق می افتد
میخواهم از درختان بالا بروم ٬ میوه هاشان را همانجا بالای درخت بخورم و تا شب بالای درخت بمانم.

سخت است کشیدن تصویر آرزوها ٬ صداها ٬ تپش قلبها ٬ بغض ها و اشتیاق ها....

و از آن سخت تر آغشته کردن این تصاویر با کلمات است.

حیاطی که پدربزرگ میشوید و گلهایی که در باغچه آب میدهد و من ٬ هر سه مان دلمان برای پدر بزرگ تنگ شده و دوست داریم بغلمان کند و من دوست دارم جعبه ی مدادرنگی هایم را به او نشان بدهم و از او یک پرگار خوب قرض بگیرم و دلم میخواهد برایش گل بخرم تا از مادر بزرگ که دم به دم قربان صدقه ام میرود٬ و مرا ناز و نوازش میکند و میبوسد و دست به موهایم میکشد٬ حسودی اش نشود....

دلمان برای پدر بزرگ خیلی تنگ شده.... 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 3:58 قبل از ظهر  توسط مورچه  | 

so my maths lecturer asks me:

"how do u describe a successful man......."

i think for a minute.......

my thoughts go deep into reasoning and finding the reasons of reasons so i stop and summarise the whole idea into a shallow sentence....

i say: "u know he's successful if he's achieved his dreams or is on his way to achieving them."

and he says........well.......mmm.......

"a successful man is one that earns more money than his wife's spending"

and then he asks so how do u know a woman is successful.......

so i dont bother thinking abt it........and he continues.........

"a successful woman is the one who can find such a man!"

(mind you he was trying to make a joke at this point)

and i suddenly realise I DONT WANNA BE SUCCESSFUL..........

since i feel a bit depressed due to the root canal done to my tooth and t

 

he pain resulting from it, i guess i better not define success today..........

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 1:59 قبل از ظهر  توسط مورچه  | 

من فکر میکنم ما گریه میکنیم برای اینکه شیشه ای بشیم

شیشه ای شدن هم قشنگه و هم مفید

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم خرداد 1386ساعت 0:57 قبل از ظهر  توسط مورچه  | 

 

وفتی تو بشی عادت

وقتی من میشم عادت.........

چه فایده که به یاد خاطرات بشینم رومن رولان بخونم

ها؟

(اینارو به خودم میگم تو هم گوش بدی بد نیس!)

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 6:29 قبل از ظهر  توسط مورچه  | 

در ابرها می مانم

مجبورم خانه ای را انتخاب کنم

نمیخواهم پایین باشم

پس در ابرها میمانم

-----------

یک روز بعد....

از ابرها می افتم

اینجا همه چیز بوی عرق میدهد

در خود زندانیم

از ابرها افتاده ام.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385ساعت 4:16 بعد از ظهر  توسط مورچه  | 

فهمیدم که مالزی را دوست دارم...و دانشگاهم را٬ اتاقم را٬ راهروی پر از مارمولک خوابگاه را....

به همه ی آنها یک وابستگی خاص پیدا کرده ام.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مهر 1385ساعت 5:23 بعد از ظهر  توسط مورچه  | 

وقت سحر وااااااااااااااااااای وقت سحر...

وقت سحر دم پنجره ی اتاقم آرزوهایم را می اندازم دور...

بعضی ها را میفروشم........................ ارزان!!!

وقت سحر .....فراموشی به سراغم می آید.....

همه چیز  را از یاد میبرم....

من دیگر دلم باران نمیخواهد....دلم برف میخواهد.........

برف........و یک ذره آفتاب.........

آفتابی که همه اش را آب کند........

آفتابی که خنک باشد......

یک روز آفتابی که مارمولکها  همه شان یا بمیرند یا در سوراخ هاشان قایم شوند

............................

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1385ساعت 2:41 قبل از ظهر  توسط مورچه  | 

I like driving backwards in the fog

Cause it doesn't remind me of anything

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام فروردین 1385ساعت 11:44 قبل از ظهر  توسط مورچه  | 

الآن از ایران بدم می آید 

و این هم یک مدل آزادی ست.....

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385ساعت 5:12 بعد از ظهر  توسط مورچه  | 

i'm dying in the sun

and this is absolute beauty

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1385ساعت 2:4 قبل از ظهر  توسط مورچه  | 

جیغ!
+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم فروردین 1385ساعت 9:27 بعد از ظهر  توسط مورچه  | 

روبرویت می ایستم.......................ولی مقاوم...

در مقابل تو سخت است.......

ایستادن سخت است ولی اگر قرار شد سقوط کنم٬ جایی میروم که صدایش را نشنوی ...سقوط من سر و صدای عجیبی دارد.....

---------------------------------------------------

این چند روز گذشته  فهمیدم که قوی هستم

هوا آفتابی ست و هر روز باران می بارد و باز آفتابی میشود...

و من با هیچ کس حرف نمیزنم....

با هیچ کس نمیخندم....

روزی ۶ لبخند می زنم به ۶ نفر...

روزهای وصف ناپذیری را میگذرانم...

کاش می دیدمت................

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1384ساعت 9:58 قبل از ظهر  توسط مورچه  |